عشقی که به تو دادم عشقی است بس بزرگ به بزرگی تمام اقیانوسها و دریاهابه عظمت و پایداری تمام کوهها ... به اندازه تمام برگها و گلها عشقی که اتش است و سوزنده عشقی که اب است و سیراب کننده عشقی که دریاست و توفنده عشقی که باد است وکوبنده و تو ...چه میدانی که این عشق چیست؟! این عشق نیست چیزی بالاتر از ان... بالاتر از اسمان ....بالاتر از دنیا ...بالاتر از همه بالاها و تو ...ان را نمی شناسی و با ان بیگانه هستی چرا...؟ نمی دانم ...این عشق که در من شعله می کشد و می سوزاند کم کم به اتشی مبدل می شود که در زیر خاکستر باقی می ماندو کافی است نسیم ملایمی این خاکستر را کنار بزند ...انگاه خواهی دید که چگونه شراره میکشد و تو را خاکستر می کند
پس هیچگاه تنهایم مگذار ...گرچه از با من بودن سیری و خسته ومانند پرنده گرمسیری پر جنب و جوش و پر تحرک که لحظه ای ارام ندارد به این طرف و انطرف می پروازی ... و مرا که تنها امیدم هستی یکه و تنها با حالی زار و خراب میگذاری و میروی اما ... من با یاد تو زنده ام و به یاد ایام خوب گذشته زندگی را می گذرانم و تو ...بازهم می روی و می روی بدون انکه بیندیشی به کسی که در دریای عشقت شنا می کند و در ارزوی غرق شدن در ان است ...!؟
نه ...!!! تو او نیستی اویی که من می شناختم ..اویی که با من و برای من زنده بود ...اویی که هر جا می رفت نام من ورد لبانش بود و نقش من در چشمهایش و یاد من در خاطرش ...
نه...!!! حتما تو او نیستی و دست روزگار نقش دیگری در تو پرورده که اینچنین وجود عزیز مرا نا دیده می گیری و بی مهابا به عشق خوب من پشت پا می زنی ... امیدوارم که هر جا هستی لااقل خوش باشی و لحظه ای وجود ازاردهنده من به فکرت خطور نکند ...
ولی به هر جهت این انصاف نیست بلکه ظلم است ...ظلمی که تو در حق من می کنی حتما روزی بی جواب نمی ماند و دست بالاتری است که انتقام مرا از ( تو) می گیرد ...
شاید روزی .............................................