اما چند روزی می شود که دیگر گل عشق تو در دلم خشکیده.
چند هفته بیمار بود ؛ولی نتونستم دارویی رو پیدا کنم که دردش رو دوا کنم.
نگاهش رو از گوشهءچشمم به جانب تو انداخت و دق کرد و گلبرگ هاش یکی یکی روی دیوارهای قلب شکسته ام افتاد!
اون روزی که واسه آخرین بار تورو دیدم صورت زیبات رو پشت مردمک چشمام حک کردم و اسمت رو که برام تداعی کنندهء عشق و امید بود به یاد سپردم و زنگولهء خنده هات رو به گوشم آویختم....
چون فهمیدم خنده هات دیگه گوشم رو نوازش نخواهد داد و چشمان همیشه در انتظارم دیگرتو را نخواهد دید نمیدانستم چرا ولی رفتی و چه بی اعتنا به من رفتی(زیادی ادبی شد)!!!
دوست داشتم لااقل یک بار چشمان پر از التماس مرا ببینی یا صدای سازم را که سیم هایش را فقط به عشق تو به لرزه در می آورم را بشنوی.
اما می دانم که هیچ وقت نه من و نه دوست داشتن های مرا
جدی نگرفتی!!!!!!!!!!!!